خرید بک لینک
چيز جالبي كه توي اين روزهام هست رژيمه خيلي مسخره و يهويي تصميم گرفتم لاغر كنم و به وزن ايده آلم برسم براي من كه عاشق غذام واقعاً پروسه ي سختيه كم خوردن علاوه بر اينكه شكممو سير نميكنه ، چشمم سير نميكنه:( اصلن همين چشم و دل سير نبودن اعصاب آدمو خط خطي ميكنه ، حالا بهش كلي استرس و فكر و خيال ام اضافه كن همين باعث شده چند روزيه در مورد سير بودن چشم آدما فكر كنم، اينكه واقعاً از كجا مياد؟؟ از هميشه در نعمت بودن؟ يا از عزت نفس؟ چطوري بايد ايجادش كرد كه فردا روزي با يه آپشن بزرگ تر از چيزاي هميشگيمون قل نخوريم توي كاهاي اونجوري و بعدم عاقبتمون اونجوري بشه :/ زندگي سخته، آدم بودن خيلي سخته... من دلم نميخواد آدميتم بابت سير نبودن چشمم از دست بره... پ.ن: نيمه شب اتفاق افتاد ، جالب بود! خوشبخت كسيه كه عشق به موقع به سراغش بياد. پ.ن: بهتره سالاد بخورم و سعي كنم چشممو سير نگه دارم از خوردنياي مضر... اين خودش يه تمرينه!

برچسب: سالاد با سس بالزامیک,سالاد با سس مایونز,سالاد با سس پستو, نویسنده: سجاد صالحی تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 23:05

از ديروز دلم گرفته نه كه بيخود و بي جهت باشه ها... نه شما اگر همه موفقيت هاتون در گرو اتفاقي باشه كه نميدونيد ميفته يا نه، اشتياقتون كم نميشه؟ امروزو خونه موندم ، دارم سعي ميكنم با اضطراب كارهاي نكردم كنار بيام و در اولين قدم دارم خونه رو مرتب ميكنم!! داره ميخونه : ميرقصد زندگي ، در جام چشم تو ... من رو بالشتي ها رو عوض ميكنم ميخونه: آشوبم ، آرامشم تويي... من ليوان كثيفا رو جمع ميكنم پ.ن: همه ي هفته شبيه شنبه هاست، آبستن اتفاق هاي نيفتاده و من جمعه شب ساعت دوازده، پر از اضطراب نخوابيدن براي فردا... پ.ن: سر زد صبح اميد ، از شام چشم تو

برچسب: نویسنده: سجاد صالحی تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 23:05

شهر شبيه يك قالى بزرگ...

و من ، رج به رج

گره به گره

دنبال تو ميگردم.

پ.ن: امروز دنبال يه قالى جديد ، فرش فروشياى زيادى رو ديدم... ماجراييه براى خودش ، گم شدن ميان ترنج و گل و بته ها...

پ.ن: روى پله هاى يكى از مغازه ها پنج تا پله افتادم :)) بعدش از خنده نميتونستم بلند بشم ، بعد ترش گردن درد و ...

پ.ن: ميدونستيد كلمه قالى درسته؟ فرش يه فعله، مثلن "اينجا رو با قالى فرش كرديم" (استادم سعى داشت اينو تو مغزمون فرو كنه)

پ.ن: واى خدا كارى سخت تر از تصميم گرفتن نيست :((

برچسب: نویسنده: سجاد صالحی تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 23:05

اسفند دونه دونه اسفند سي و سه دونه :)) اين اسفند دود كردنم چيز عجيبيه... نميدونم از تلقينه يا چى؟ حال منو خوب ميكنه!! شبيه ديازپام ده دردو درمان ميكنه... يكمم گل پر توش باشه... هر چقدر بعضى خرافه ها ترسناكن و ازشون فرار ميكنم اين يكى جذابه! پ.ن: خريد هاى ديروز رسيده ، آقايى كه حملشون ميكرد از بوى شديد اسفند توى خونه تعجب كرده بود... خب اين بچه چشم خورده بود چكار بايد ميكرديم؟:)) پ.ن: چايى روى گاز بوى دود گرفته، ابتكاريه براى خودش، چايى آتيشى توى خونه ... - واي دلم شمال ميخواد، چقدرم هوا خوبه - پ.ن: كى شود پيش قدم هاى تو اسفند شوم ...

برچسب: نویسنده: سجاد صالحی تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 23:05

چشمانت

شراب هزار ساله ...

مرا مست ميكند اما مخمل صدايت

؛ بايد شالى باشم

دست در گردنت بيندازم و

مدهوش از كلماتت ، شايد كوزه گر قابلى بشوم تا

خمره بسازم براى دلم

كه هجرت تا به ابد تقديرم...

پ.ن: و شعر چون گنجشك بخار آلودى ، بر بام زمستانى ، به پاره يخى بدل خواهد شد...

پ.ن: كوير - محمد معتمدى

پ.ن: شايد كمى عاشقانه بنويسم...!

برچسب: auv definition,auv finance,auv flight services, نویسنده: سجاد صالحی تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 23:05

كنار بزرگراه دعوايشان شده بود، ديديم و رد شديم ... دلمان اما طاقت نياورد و برگشتيم نيمه شب بود ، قطعاً به كمك نياز داشتند ، هر دويشان... شك كرديم اما! اگر پايمان به دردسري باز ميشد ؟ اگر بلايئ به سرمان مى آمد؟... .... ديگر زن تنهاى كنار خيابان را سوار نميكنم... كودك گم شده را به خانه نميرسانم! به پيرزن براى بالا بردن وسايل از پله هاى خانه اش كمك نميكنم... هواى اين روزها عجيب سرد است!... پ.ن: يادم باشد ، بدى ها فقط بدى نيستند ، گاه پاك كن خوبى ها ميشوند. پ.ن: گر نبودى در جهان نقد روان ، قلب ها را خرج كردن كى توان ( اين داستان مثنوى واقعاً عاليه) پ.ن: هوا مناسب شال گردن بستن شد، من شال سبزم را مى اندازم و فقط به چشمان تو فكر ميكنم، عجيب گرم ميشوم! پ.ن: شالم را دور گردنم سه دور میپیچم... زمستان فصل اعدام بغض هاست!

برچسب: نویسنده: سجاد صالحی تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 23:04

روزى كه گذشت روز مبارزه با خشونت عليه زنان بود ... گذشته از خشونت جسمى و كلامى ، اميدوارم روزى خشونت روانى عليه زنان هم وجود نداشته باشد. اينكه بانويى در جمع پيش از سخن گفتن به بينى بزرگش فكر ميكند و اعتماد به نفسش را از دست ميدهد... اينكه دخترى موقع رفتن سر قرار دايم به زير ابروهاى در آمده اش فكر ميكند... اينكه زن مهربانى هنگام نوازش همسرش به وقت اپيلاسيون موهاى دستش و ريشه ى رنگ نشده ى موهاى سرش فكر ميكند... اينها را من خشونت عليه زنان ميبينم... عليه روح لطيفى كه حق دارد بى مهابا و بدون ترس از دلربا نبودن از لحظه ها لذت ببرد ! به همديگر به چشم انسان نگاه كنيم...! پ.ن: منكر ميل بينهايت زنان به زيبا بودن نميشوم ، حرف من ترس است، ترس از شبيه تابلو هاى تبليغاتى نبودن! پ.ن: رنگ اين روز نارنجيست! اين خودش خيلى قشنگه ، شبيه خوده خود بودن... پ.ن: شايد پست موقت :/ پ.ن: قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن

برچسب: مرا فرياد كن,مرا فریاد کن من درد مشترکم, نویسنده: سجاد صالحی تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 23:04

عصر يك روز شلوغ

خيابان منتهى به چشمانت را قدم ميزنم

ميدانم ، سر برگردانم تو را خواهم ديد...

ميروم اما ... ميروم تا انتهاى كوچه

سوار اولين تاكسى ، گم ميشوم در هزار توى اين شهر!

"من این راه دراز را آمدم که تو را ببینم.
زمین شخم زده را دیده ام ، پاره خشت و ماه بریده را دیده ام
شگفت کودکان و پایمال علف ها را دیده ام
باد را دیده ام؛
و تو را .... ندیدم."

پ.ن: "" را با صداى خود شمس شان لنگرودى گوش كنيد...

برچسب: تو را ندیدم, نویسنده: سجاد صالحی تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 23:04

مشقهاى تلنبار شده ، ميرسد به يك پلان شبيه آدمى كه سعى ميكند زور بازويش را نشان بدهد :/ دنبال يك شغل بى خلاقيت ام!! ايده هايم ته كشيده... فرو رفته در تاريكى اول شب ، لب تاب بر دوش و لبخند بر لب ميروم پيش پدر جان و دوتايى با اسنپ برميگرديم خانه! توى راه هم كلى حرف ميزنيم و سيستم اجتماعى سياسى را ميكوبيم و از اول ميسازيم... دخترك راننده - با آنهمه بوى سيگار توى ماشينش - اما تنها به نظر مى آيد... كارتون اينسايد اوت را ميبينم و عاشقش ميشوم ، درست شبيه تخيلات من از ذهن :)) و حالا خسته و بى رمق ، پيتزا ناخدا خورده -نصفه ي باقي مانده در يخچال صدايم ميكند :)) - دارم به موسيقى آرامش بخش رودخانه و پرنده ها گوش ميكنم و سعى ميكنم تا پايان اين پست بيدار بمانم !! پ.ن: امروز روز خوبى بود، دلچسب و آرام فقط همين!

برچسب: نویسنده: سجاد صالحی تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 23:04

كتاب شب هاى روشن داستايوفسكى را نه در بانكنه در تاكسىنه در انتظار پذيرش درمانگاه - با حضور افتخارى پيرزن آذرى زبان صندلى پشتى - نه در كافه با بوى غليظ سيگارنميشود خواند... تهران سخت غمگين است وقتى در انتظارى و باران ميبارد... انگار هيچ وقت زمان نميگذرد!تهران سخت غمگين است وقتى بعد از باران پشت سرش مينشينم و كاپوچينو ميخورم تا ، تاكسي برسد و شايد انتهاى امروز را با خود بياورد...و من شولاى غم بر دوش ، روزم را در خيابان و بانك و درمانگاه و دانشگاه و خيالاتم را در تاكسى ها جا ميگذارم... پ.ن: به خيابان كه بيايى ، خرده غم سبز رنگى از من بر روى شالت مينشيند...پ.ن: هيچ چى نميخونه ، فقط بوق ميزنه :)پ.ن: شب هاى روشنو ميشه توى تخت با آرامش خوند!

برچسب: نویسنده: سجاد صالحی تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 23:04

صفحه بندی